سی و سومین پست
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:05
سلامخیلی خسته امهرچند تصمیم گرفتم زن قوی باشم هرچند تصمیم گرفتم دیگه نیام اینجا ولی انگار نمیشهانگار نمیشه یه آدم حتی پیش خودش هم تظاهر به قوی بودن بکنهیعنی اشکالی داره اگه پیش خودم احساس خستگی کنم?!احساس تنهایی میکنمهر روز از تعدا آدمای اطرافم کم میشهنمیدونم مشکل از کجاستچرا رفیقی ندارم?رفیقی که او...
سی و چهارمین پست
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 9:14
امروز پر از حس نفرتمحس خشم و نفرت نسبت به کسی که فرد مهم زندگیم بود و من سعی میکنم سعی میکنم یه ماجرای سیاه رو درموردش فراموش کنمبعضی وقتا تلاشات بی حاصل میشن و دوباره لجبازی میاد تو رگ و خونتمن خیلی
سی و دومین پست
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 11:59
سلامxa0من دوست دارم یک زن قوی باشمدیگه گریه نکنماشکامو پاک کنمسرمو بلند کنم و دیگه غصه آدم های رفته رو نخورمxa0زندگی اصن منتظر میمونه تا غمات کم رنگ بشه?!فک نمیکنم منتظر بمونه روزا میگذره و میگذره و میره و هیچوقت برنمیگردهمیخوام قوی باشم...xa0xa0
بیست و دومین پست
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
سلامانقدر ناراحتم که نمیشه براش حدو مرز گذاشتمن واقعا ستاره ای ندارم تو آسمون?!واقعا هیچ جایی ندارم تو این کهکشان?!هیچ جایی برای من تو این سیاره نیست?!کاش منم مث شازده کوچولو یه سیاره کوچولو داشتمکه ه
بیست و سومین پست
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
دلم روزای آفتابی میخواست ولی این روزها بارون تنها چیزیه که روی صورتم معنی و مفهوم داره...چرا هیچوقت زندگی اونطور که میخوایم پیش نمیره?!اینهمه نشدن رمز و رازش چیه?!میخوای بهمون ثابت کنی مارو برای صبور شدن به این دنیا فرستادیچرا بیخیال صبر و حوصله آدمای بی حوصله و مزخرفی مث من نمیشی?!xa0xa0
بیست و پنجمین پست
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
گریه هامون که مروارید نمی شه..خنده هامونم دوومی نداره..پس نه میخوام گریه کنمو نه بخندمفقط میخوام نگاه کنم...xa0xa0
بیست و هفتمین پست
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
چرا همیشه لحظات غمگین یک دوستxa0داشتن انقدر طولانیه?!چرا مثل لحظه های خندیدن و لحظه های زیبا کوتاه نیستهمه چیز تو این دنیا سختهxa0شازده کوچولو خوشبحالت که تک و تنها روی سیارک خودت زندگی میکنی و عاشق یه گلی هستی که باهاش یه قدم فاصله داری...نه مث من دور و دور...کاش منم یه سیارک داشتم اونوقت دیو رو ور...
بیست و هشتمین پست
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
سلامهمیشه زندگی رو از پنجره اتاقم دیدم..دنیای بیرون از اتاقم همیشه دنیایی بود که میخواستم..فک میکردم میتونم مثل یک پرنده برم لب پنجره بال هامو باز کنم و پرواز کنم و برم تو اوج آسمون ها ولی بعد فهمیدم من که پرنده نیستم و هیچ بالی ندارم اگه بپرم میفتم زمین و خورد میشم...شاید وقتشه که اتاقمو بپذیرم...ا...
سی امین پست
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
دلم داره مث یه بمب میترکهxa0نمیتونم هر لحظه و هر دقیقه گریه نکنمxa0هرلحظه بدون اینکه بخوام اشک از چشام میاد انگار اختیار این اشکا دیگه دست من نیستچرا برا کسی گریه میکنم که بنظر نمیاد براش مهم باشم?!چرا قل
سی و یکمین پست
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
سلاممن احساس میکنم بهترین راه برای حل مشکلاتی که آدم با خودش داره اینه که خودشو فراموش کنه اینطوری دیگه چیزی که مربوط به خودش میشه مربوط به احساسش میشه اون رو اذیت نمیکنهدوباره دختر غمگین وجودم داره س
چهاردهمین پست
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 13:54
سلام خیلی وقته نیومدم چیزی بنویسم انگار یادم رفته بود یه جایی دارم که پناه میارم بهش و حرفامو مینویسم و این دنیای گسترده پر پیچ و خمِ مجازی برای من بزرگ و بزرگ تر میشه و من خیالم راحته که کسی اینجا نم
پانزدهمین پست
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 13:54
دلم برات تنگ شده لوس لوسک...! :( تو یه عوضیه خودخواهی ولی میدونم که بدجوری بهم ریختیxa0 هنوزم با این حال باورت دارم هنوزم منتظر یه لبخندم هنوزم میتونیم همه چیو درست کنیم ولی من خیلی از دستت ناراحتم تو گفته بودی هروقت از هم ناراحتیم باید به هم بگیم ولی من این بار نمی تونم بگم تو نمی خوای بشنوی خودت گ...
شونزدهمین پست
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 13:54
خودم میدونم چی داره بهم میگذره اینکه همش از جمع فرار می کنم اینکه هیچ حسی به چیزی ندارم اینکه میتونم مدت زیادی خونه باشم بیرون نرم سرمو بکنم تو لپ تاپ,پروژه انجام بدم و فیلم ببینم و تخمه و پفک و کمپوت
هفدهمین پست
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 13:54
این عروسک گردون عادت کرده به این گردش میگرده میچرخه جایی که باید بخنده میخنده بعضی شب ها از شدت گریه منفجر میشه ولی هم چنان میچرخه روزاش شب میشه امروزش فردا میشه ولی به هیچی فکر نمیکنه نه به آینده نه به گذشته چون این عروسک میخواد فقط بگرده حوصله فکر کردن نداره...
هجدهمین پست
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 13:54
مگه کی شب و روز تنهایی هامو,ناراحتی ها و غصه هامو میبینه?! مگ کی غیر از من تو این اتاق زندگی میکنه که آشفتگی زندگیمو ببینه?! مگ کی بهم اونقد عمیق نگاه میکنه که غم و ناامیدی رو تو چشم هام ببینه?! کی م
سیزدهمین پست
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 18:03
سلام به قول تپلی امروز روز خوبی بود و ما خیلی کارها کردیم دانشگاه رفتیم,غذاخوردیم,درس خوندیم,سینما رفتیمxa0 ولی تپلی! من یه جور دیگه ای خستم خستگی وای ازین خستگی!xa0 دوست ندارم این حال و تجربه کنم دوست دارم زودتر بخوابم تا از دست مغز خودم راحت شم,از فکرا
دوازدهمین پست
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:05
سلام ساعت یازده شب است و امروز کلی حرف از آدم ها شنیده ام و ناراحتم...خسته ام آدم ها,حرف ها,مانع ها این چیزهای مسخره خسته ام کرده است با تمام وجووم احساس ناراحتی میکنم حتی وسط یک عروسی با تمام سلول هایم میتوانم گریه کنم به اندازه یک مجلس ختم هزار نفره! ناراحتی هایم بی عرضه اند,حد و مرزی برای خود ندا...
سومین پست
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 23:09
سلام امروز,من,مهدیهxa0واقعا نمیدونم چه کاری باید بکنم یعنی شما میگویید فرار کردن به اینجا چیزی را درست میکند؟! چرا آدم نمیتواند یک جای واقعی برای فرار داشته باشد من اعتراف میکنم که آدم ضعیفی هستم من از دیوار و درخت میتوانم بالا بروم ولی نمیتوانم این جور موقع ها قوی باشم و گریه نکنم :(
دهمین پست
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 23:09
عصبانیمxa0 از خودمهمیشه یه احمق بودم,برای بقیه برای بقیه فقط یک دوست بودم,یکی ک میتونن بهش بگن تو منو میخندونیxa0 بعدش فراموشم کنن حالا اگه اون دوستم بگه چرا دیگه سراغی ازم نمیگیری بهش میگم دیگه نمیخوام یه احمق باشم دیگه نمیخوام با هیچ حرفی از من بخندی نمیخوام حتی لبخند بزنی برای حرفام فقط به زندگیت...
یازدهمین پست
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 23:09
کی فردا بشه پر بکشم سمت خونهسمت اتاقمسمت بدبختیایی ک بهشون خو گرفتمبدبختیایی که اذیتمون میکنن ولی جزیی از وجودموننو خیلی آسون میپذیریمشونو خدا چه خوب کاری کرد این فراموشی و ریلکسی بعد یه غصه رو بهمون داد...کی فردا بشهبرگردم به حالت خودمبه حالت همیشگیحالتی که پذیرفتمشکی فردا بشه و وسیله هامو جمع کنمو